فرصتی نمانده است...

 

 

 بیا همدیگر را بغل کنیم

 فردا

 یا من تو را می کشم

 یا تو چاقو را در آب خواهی شست

 

 

 همین جند سطر

 دنیا به همین چند سطر رسیده است

 به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است

 به دنیا نیاید بهتر است

 

 اصلا

 این فیلم را به عقب برگردان

 آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

 پلنگی شود

 که می دود در دشتهای دور

 آن قدر که عصاها

 پیاده به جنگل بازگردند

 و پرندگان

 دوباره بر زمین...

 زمین...

 

 نه!

 به عقب تر برگرد

 بگذار خدا

 دوباره دستهایش را بشوید

 در آینه بنگرد

  شاید

 تصمیم دیگری گرفت...          

/ 4 نظر / 5 بازدید
جواد

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی دارید خوشحال میشم از وبلاگ من هم دیدن کنید موفق باشید [گل]

غریب آشنا

[لبخند][گل] جالب بود. . آینده ای در پیش است باید ساختش...

علی

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید شاید این منم که باید عوض بشم

غزال

سلام زیبا بود دوست عزیز باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن