گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

 گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

 گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم

 گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

 گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
غزال

سلام خوبی؟ کجایی یه زمانی داداشی ما بودی دیگه به ما سر نمیی زنی؟[ناراحت] می خواستم چشمهایم به رنگ فیروزه باشد و گیسوانم به رنگ طلایی از ذرت بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی می خواستم زاده شوم در اعتدال بنادر آزاد می خواستم پدر... چطور بگویم این شرم شرقی قرمز کلافه ام کرده است می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود می خواستی : دکتر شوم پدر همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من اما من له شدم پدر پدر تقصیر شما که نبود...! بود؟