سلام دوستان

به خاطر دیر اومدنم عذر می خوام. شعر زیر از مهدی اخوان ثالث یه کم طولانیه ولی واقعا

 ارزش یه بار خوندنو داره.(من که علاقه زیادی به این شعر دارم)امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر فراموش نشود.

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای
اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده ی روحی فرشته وار
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پیر
ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟
 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
باور نکرده بود

کآورده را به همره خود باد برده بود

گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود
یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مرد
چشمک زد و فسرد
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود
ای آخرین دریچه ی زندان عمر من
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو
احساس می کنم ملولی ز صحبتم
آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی

می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق

می بینی و برابر و سر بر نمی کنی

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
 این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه
شرم آیدم ز چهره ی معصوم دخترم
حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری
 این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود
یا الفت بهشتی کبک و کبوتری
اما چه نادرست در آمد حساب من
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
 غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
 ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ
 مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
 بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
 من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
 با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است

ای چشمه ی جوان
 گویا دگر فسانه به پایان رسیده است .