+  

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:”در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.”
سقراط گفت:”چرا رنجیدی؟” مرد با تعجب گفت :”خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است.”
سقراط پرسید:”اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟”
مرد گفت:”مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.”
سقراط پرسید:”به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟”
مرد جواب داد:”احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.”
سقراط گفت:”همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش “غفلت” است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
 
نویسنده : رسول ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خدا را خیلی دوست دارم
به همین خاطر است که همیشه
عزیـزتـریـن کـسانم را بـه او مـی سپـارم
خـدای مـهربـان
مـواظب تـنها عشقـم بـاش
که خیلـی دوستـش دارم
نویسنده : رسول ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم!
وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار
یعنی‌ بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم!
نویسنده : رسول ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تفاوت عشق با ازدواج


 

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت:
 ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه!این تفاوت عشق و ازدواجه
نویسنده : رسول ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم  کلی برنامه و مشغله و کار برای خودمون تعریف می کنیم، همه کس و همه چیز می پیچونیم که مثلا به کارمون برسیم، وقتی یه دوست زنگ می زنه که حالمون بپرسه ، خیلی سریع میگیم  بهت زنگ می زنم و می ریم بازم دنبال کارمون....

کار، کار و بازم کار

اینقدر وقت نداریم که به دوستامون و کسایی که دوستشون داریم و یا دوستمون دارند سر بزنیم تا اینکه یهو یه اتفاقی میفته و مثلا مریض lمیشیم

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند

نویسنده : رسول ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ من هر روز تغییر می کنم

 

 
اگر توانسته باشم درقلب یک انسان
   پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده
باشم
  زندگانی من پوچ نبوده است.
  زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد
  نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.
  تنفر همان قدر خوب است که عشق
  ودشمن همانقدر خوب است که دوست.
برای خودت زندگی کن
زندگانی را  آنسان که خود می خواهی زندگی کن.
  واز این رهگذر است که تو
  باوفاترین دوست انسان خواهی بود.
  من هر روز تغییر می کنم_
 
 ودرهشتاد سالگی هم همچنان تجربه می آموزم
 وتغییر می کنم.
کارهایی را که به انجام رسانده ام
دیگر به من ربطی ندارد
دیگر گذشته است.
من برای زندگی هنوز نقدینه های بسیاری
در اختیار دارم.
 
 
 
خلیل جبران
 
شاد باشید
مهربان
نویسنده : رسول ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چیزهای کوچک،

 





مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شریک شوند و از آن بکاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

ای کاش ما هم یکی از این آدم ها باشی
نویسنده : رسول ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین:
با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری

نویسنده : رسول ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...


>>>اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو

>>>گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
>>>و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
>>>اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
>>>هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
>>>باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
>>>بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
>>>
>>>
>>>اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
>>>خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
>>>
>>>
>>>اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می
>>>ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و
>>>چرا؟
>>>اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
>>>دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
>>>نداشتم.
>>>
>>>من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
>>>ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
>>>خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها
>>>کرد و بعد همه رو پاره کرد.
>>>
>>>زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
>>>و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
>>>تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
>>>دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
>>>
>>>بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
>>>به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت
>>>براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
>>>نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب
>>>عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی
>>>اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به
>>>جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
>>>
>>>اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
>>>صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
>>>ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
>>>دچار مشکل بکنه!
>>>
>>>این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
>>>من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام
>>>گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده
>>>از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
>>>روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
>>>
>>>خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
>>>
>>>
>>>اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
>>>
>>>وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید
>>گفت:
>>>به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
>>>
>>>
>>>
>>>مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
>>>طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
>>>گرفتم.
>>>هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
>>>پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
>>>گرفته راه می بره.
>>>
>>>جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
>>>از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست
>>>و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
>>>
>>>نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
>>>اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
>>>تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
>>>
>>>روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
>>>کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
>>>که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از
>>>اون مراقبت نکرده بودم.
>>>
>>>متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش
>>>نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
>>>برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
>>>
>>>روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
>>>احساس کردم.
>>>
>>>این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
>>>
>>>روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
>>>این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
>>>
>>>من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
>>>تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
>>>گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
>>>کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که
>>>هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
>>>شدند.
>>>و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
>>>همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
>>>آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
>>>لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
>>>جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
>>>پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک
>>>جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
>>>همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو
>>>در آغوش فشرد.
>>>
>>>من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
>>>بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب
>>>تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
>>>نرمی اون رو حمل می کردم,
>>>درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به
>>>سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
>>>
>>>انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
>>>پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
>>>من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
>>>توجه نکرده بودم.
>>>
>>>اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
>>>در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
>>>تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
>>>
>>>"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
>>>
>>>اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی
>>>کنی تب داشته باشی؟
>>>من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
>>>نمی خوام از همسرم جدا بشم.
>>>
>>>به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
>>>
>>>زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
>>>هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
>>>زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
>>>نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده
بودیم.
>>>
>>>من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
>>>گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
>>>حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
>>>که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
>>>
>>>من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
>>>یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
>>>دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
>>>و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
>>>
>>>از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای
>>>عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
>>>
>>>
>>>***
>>>
>>>جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,
>>>مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.
>>>
>>>این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
>>>
>>>این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
>>>
>>>پس در زندگی سعی کنید:
>>>زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
>>>چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث
>>>ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام
>>>بدید..
>>>زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
>>>این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
>>>اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته,
>>>اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

نویسنده : رسول ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بدون شرج


                                                                                   منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

نویسنده : رسول ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد